ردپای خداوند
ديشب رويايی داشتم ٬ خواب ديدم برروی شنها راه می روم ٬
همراه با خودخداوند ٬ و برروی پرده شب ٬
تمام روزهای زندگيم را ٬ مانند فيلمی می ديدم .
همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم ٬
روز به روز از زندگی را ٬ دوردپابرروی پرده ظاهر شد ٬
يکی مال من و يکی از آن خداوند ٬
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت .
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم .
دربعضی از جاها فقط يک رد پا وجودداشت .....
اتفاقا٬ آن محلها مطابق باسخت ترين روزهای زندگيم بود ٬
روزهايی بابزرگترين رنجها ٬ ترسها ٬ دردها و ....
آن گاه از او پرسيدم :
خداوندا! توبه من گفتی که درتمام ايام زندگيم بامن خواهی بود و من پذيرفتم که
باتو زندگی کنم .
خواهش می کنم به من بگوچرادرآن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی ؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم ٬ ترادوست دارم و به تو گفتم که درتمام سفرباتوخواهم بود .
من هرگزتورا تنهانخواهم گذاشت ٬ نه حتی برای لحظه ای ٬ و من چنین نکردم .
هنگامی که در آن روزها ٬ یک ردپابرروی شن دیدی ٬
من بودم که تورا به دوش کشیده بودم .


فرهنگ عامیانه برزیلی

آرام دل ...............

/ 8 نظر / 8 بازدید
zorba

ارام دل جان معرکه بود...مخصوصا اونجاييش که خدا بنده رو کول ميکنه...خيلی تکان دهنده بود....شاد باشيد

irani

سلام. متن جالبی نوشتی . از اينکه به کلبه محقر ما تشريف آورديد ممنون . بازم تشريف بياريد . موفق باشی .

پپرو

سلام.عاليه.بهتون لينک ميدم.خيلی جالب و خوندنی بود.بازم به من سر بزنيد.کامنتتون قابل تامل بود

omid

سلان خسته نباشيد وبلاگ زيبايی داريد.متن هم زيبا بود موفق باشيد

سیاره کوچک

سلام خیلی زیبا وقشنگ بود تمام نوشته هاتون جالب وزیباست موفق باشید .خدایا به تو پناه می برم .

سایه آبی

سلام...ممنون که بمن سر زديد...داستان زيباييست با اينکه قبلا خوانده بودم آنقدر جذاب است که اگر ده ها بار ديگر بخوانم تکراری نميشود ...باز هم منتظر شما هستم.